برگ زرینی دیگر از آوا خانم
سلام آواهستم قبلا هم خاطره گذاشتم اینم یه خاطره دیگه برای دوستای گلم این خاطره برای هشت سال پیشه اون موقع من بچه بودم
هنوز با خواهرم رفته بودیم بیرون خرید کارمون که تموم شد اومدیم سر خیابون آبجیم گفت صبر کن زنگ بزنم مامان بگم کارمون تموم شده (حالا گوشیه مامانمم من با خودم آورده بودم بیرون )تا زنگ زد بهش گفتم وااای آبجی گوشی مامان زنگ می خوره اونم هواسش به من نبود متوجه نشد چی می گم منم گوشیو از کیفم درآوردم گفتم الو آبجیمم گفت شما بعد دید من دارم با خودش حرف می زنم جفتمون ترکیدیم از خنده این سوتیه مشترک تا چند وقت گل مجلس بود همه مسخرمون می کردن من خاطره این طوری خیلی دارم بازم می زارم براتون
هنوز با خواهرم رفته بودیم بیرون خرید کارمون که تموم شد اومدیم سر خیابون آبجیم گفت صبر کن زنگ بزنم مامان بگم کارمون تموم شده (حالا گوشیه مامانمم من با خودم آورده بودم بیرون )تا زنگ زد بهش گفتم وااای آبجی گوشی مامان زنگ می خوره اونم هواسش به من نبود متوجه نشد چی می گم منم گوشیو از کیفم درآوردم گفتم الو آبجیمم گفت شما بعد دید من دارم با خودش حرف می زنم جفتمون ترکیدیم از خنده این سوتیه مشترک تا چند وقت گل مجلس بود همه مسخرمون می کردن من خاطره این طوری خیلی دارم بازم می زارم براتون
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر ۱۳۹۵ ساعت 9:30 توسط
|