کیان و ...

مهمونی رفته بودیم و چند تا از فامیلای دورمون هم اومده بودن

موقع رفتن که توی کوچه منتظر تشریف فرمایی خانما بودین داشتم با پسر عمم درباره ماشین و اینا حرف میزدیم . بحثمون به اینجا کشید که هر روز ماشینا با یه تغییر جزیی میان خیابون و یه اسم جدید روشون میذارن . مثلا پراید

یه روز پراید معمولی یه روز دوگانه سوز - 141-132 و ......

منم گفتم همین 141 ها که خیلی بد قیافه و بیخودن . ببین یکشون هم اونجا نگه داشته . اخه کدوم ادم عاقلی میره اینو میخوره که دیدم یکی از فامیلای دورمون که نزدیکمون وایستاده بود و به حرفامون گوش میداد گفت : یکی مثل من.  تازه فهمیدیم چ سوتی دادیم دیگه با هزار دوز و کلک یه چیزی گفتیم تا یکم سوتیمونو توجیه کنیم

 

خاطره  fateme خانم

میخوام یه خاطره تعریف کنم از مصدومیتم😣
اول یه توضیح کوتاه میدم.من عضو آخر یه خانواده پنج نفره هستم.یه خواهر و یه برادر بزرگ دارم.پدر هم وقتی جوون بود بوکس کار میکرد و هنوز هم عاشقشه.به همین خاطر با برادرم از کوچیکی کار میکرد و برادرم هم ادامه داد.
من وقتی کوچیک بودم بسیار بچه پر انرژی و شرری بود بطوری که تابستون ها بابام من رو سه تا کلاس ورزشی ثبت نام میکرد که من میام خونه هلاک باشم شیطونی نکنم بخوابم 😅😊😂
به همین دلیل هم تصمیم گرفت که من رو هم بوکس بفرسته.منم عاشقش بودم و هستم😅(اونموقع ها نیما کیسه بوکس داشت تو اتاقش و کار میکرد من خیلی خوشم اومده بود)بعد وقتی ۸ سالم شد بابام من رو برد پیش یکی از دوستاش که استاد بوکس بود(اونموقع هیچ جایی برای خانوما آموزش نداشتن )من هم عاشق بوکس بودم و سخت کار میکردم.بعد مربیمون یه پسر داشت از من دو سال بزرگتر که با هم مشت میزدیم(البته بماند که من در این عرصه کم کتک نخوردم.داغون شدم.دماغم شکست .دستم مو برداشت ولی من پوستم کلفت بود😂)
تا اینکه یه روز ما داشتیم مشت میزدیم و داشتیم واسه یه مسابقه آماده میشدیم(من نمیتونستم مسابقه بدم چون دختر بودم😐😕😬)بعد یه پسره تازه وارد اومده بود بعد من اون داشتیم باهم کار میکردم(من حدودا ۱۰سالم بود و ۲سالی بود که بوکس کار میکردم)که یهو طرف یدونه زد به قفسه سینه من .من مردم از درد یه دقیقه بعد که افتادم و گریه سر دادم.استادمون زنگ زد اورژانس و گرفتن من رو بردن. مثل اینکه جناغم شکسته بود😕تا یکم ماه کل بالاتنه تو گچ بود😂😂😂
ولی خوب بعدش دیگه اجازه ندادن بازی کنم😯😐
و من هیچوقت اون درد رو یادم نمیره و گریه های بعدش واسه اینکه بابام اجازه بده دوباره برم باشگاه😢😢
راستی اون پسره که من رو زد هم هیچی نشد دو سال بعدش باشگاه رو ول کرد و الان رادیولوژی داره😃(آخه بعدن متوجه شدم که نوه دایی زن دایی بابامه😂😂😂.چه نسبت نزدیکی داریم😂)
ببخشید بیمزه بود.بای✋✋

خاطره آوا خانم

سلام آوا هستم 20 سالمه کارشناسی ارشد طراحی مدو لباس می خونم این خاطره ای که تعریف می کنم برای دوره کاردانیمه من کلا آدم اجتماعی هستمو زود ارتباط بر قرار می کنم اصلا اهل دروغ نیستم (خیلی از اطرافیانم این موضوع رو پای سادگیم گذاشتن ) حتی به دشمن خودمم حقیقتو می گم شایو حقیقت تلخ باشه ولی شیرینیه دروغم زیر دل آدم می زنه تلخی ها دیر یا زود از بین میرن من قربانی دروغی شدم که صمیمی ترین دوستم بهم گفت تامرز خود کشی رفتم ولی چون بهترین دوستم خداست این کارو نکردم ( این خاطره ای که می نویسم خیلی حرفایی که بهم گفتنو توهین هارو نمی گم چون نه در شأن خودمه نه در شأن خوانندگان وب شاید به نظر خیلی ها هم مشکل ساده ای بیاد چون نمی تونم دوسال اونم دقیقه به دقیقروتایپ کنم امید وارم فکر بد در موردم نشه بااین خاطره) من یه دوستی داشتم اسمش زهرا بود هنرستان هم با هم بودیم ولی با هم خیلی صمیمی نبودیم من چون رشتم عملیه وسایل خیلی نیاز دارم و خیلی خرید می کنم دانشگاه اکثر خرید هامو با این دختر خانم انجام می دادم از اون جایی که خیلی باهاش صمیمی شدم بعضی مسائل خصوصی رو هام پیشش باز گو می کردم همه مشکلات من از این جا شروع شد که یه روز داشتم با زهرا حرف می زدم گفت آوا تو کیو تو زندگیت دوست داری منم به شوخی گفتم علی دوست دارم اونم پا پیچ من شد علی کیه(علی پسری بود که سه سال قصد دوستی با منو داشت م اصلا اهل این حرفا نیستم همش سرم تو درسم بوده تعریف از خود نباشه چهرم بد نیست وهمین باعث شده خیلی ها مزاحمت ایجاد کنن برامو حرف پشت سرم بزنن ) منم بهش گفتم دوست دختر عممه چند هفته مخمو خورد که شمارشو گیر بیار منم که بهش اعتماد داشتم این کارو کردم سریع به پسره پیشنهاد دوستی داد با گوشی ( واقعا ازش بدم اومد یه لحظه ) پسره خیلی زیبا نبود منم به مسخره گفتم خوبه به هم میاید از نظر زیبایی شناسی یه دو هفته گذشت یه روز که طبق معمول رفته بودیم بیرون یه لحظه چهره یه پسری برام آشنا اومد ( پسره سریع رد شد دقیق ندیدمش ) به دوستم گفتم پسره آشنا بود گفت ن بابا بیا بریم خیالاتی شدی گفتم ن من به چشمام شک ندارم گفت ن اشتباه دیدی ( بعضی هارو نافشونو با دروغ بریدن ) خریدامون که تموم شد گفت آوا میای بریم تو بلوار با دوستم قرار دارم یه چیزی می خواد به من بده .منم از همه جا بی خبر گفتم باشه بریم وقتی رسیدیم تو بلوار گفتم دوستت کجاست چرا نیومده گفت بصبر الان میاد وقتی دوستش اومد دیدم علیه ( علی آدم درستی نیست ) خیلی جا خوردم اشک تو چشمام جمع شد ضربان قلبم رفت رو هزار نگاه به زهرا کردم گفتم چرا این کارو با من کردی ( من نه خودم این اجازرو به خودم می دم نه شخصیت خانوادگیم که با پسر نامحرم برم بیرون ) علی پیاده اومده بود پنج دقیقه نکشید یه ماشین کنارمون ترمز کرد گفت چرا وایسادین الان یکی می بیندمون سوار شید بریم می خواستم در برم علی داد زد از ترس آبروم اجباری سوار ماشین شدم پسری که پشت فرمون بودو می شناختم سیزده سالم که بود دیده بودمش نسبت فامیلی دوری داشتیم بهش گفتم سلام آقا مهرداد تا اینو گفتم از تو آیینه نگام کرد یه خورده زوم کرد روم گفت آوا نیستی تو گفتم چرا خودمم چرا این کارو با من کردی تو که فامل هستی چرا گفت من نمی دونستم قراره تو بیای که اومدم علی گفت این قدر حرف نزنید بریم یه جا من این آوارو باید آدمش کنم منم زذم زیر گریه گفتم تورو به قرآن کارم نذاشته باش زهرا دوستمم لبخند می زد (واقعا برای خودم تاسف خوردم ) مهرداد گفت آوا نترس جایی نمی برم بتونه اذیتت کنه رفتیم یه پارکی که با هم حرف بزنیم علی همه حرفش رفاقت بود و بعدشم ازدواج ( فکر کرده ساده گیر آورده هه بابای من بفهمه قراره این دومادش بشه سکته می زنه ) چیزی که سه سال بهش نرسیده بود اون روزم به خیر گذشت خدارو شکر روز بعدش می خواستم به زهرا پیام بدم بیا دانشگاه کار دارم باهات ( البته مجبور بودم بهش پیام بدم چون یه پروژه ای رو با هم برداشته بودیم باید به اتمام می رسید یک هفته دیگه کار داشت ) شماره علی رومزاحم سیو کرده بودم اومده بود پایین شماره زهرا اشتباهی به اون پیام دادم اومده بود جلوی در دانشگاه وقتی دیدمش گفتم تو اینجا چه غلطی می کنی گفت خودت گفتی بیا گفتم من غلط بکنم بهت بگم بیا ( مهرداد هم باهاش بود ) گفت باشه باور نکن مهرداد گفت خودت پیام دادی آوا گفتم ببینم تا دیدمش شوکه شدم خودشونم متوجه شدن پیام اشتباه فرستادم ولی کوتاه نمی اومدن از حرفشون که به هدفشون برسن ( من خیلی دختر لوسی ام اصلا تحمل سختی ندارم از روز قبلش فشارم رو هفت بود هیچی هم تو معدم بند نمی شد همشو گلاب به روتن برمی گردوندم از ناراحتی واقعا دیگه تحمل نداشتم ) مهرداد منو کشید کنار گفت علی تونیا من حال این آوا رو می گیرم به زور شماره منو گرفت علی شمارمو بهش نداده بود از ترس اینکه خود مهرداد با من دوست بشه نمی خواستم بهش بدم تحدیدم کرد مجبور شدم ( حالا که دارم می نویسم از سادگیه خودم خندم می گیره حیف کسی تو طول این مدت کنارم نبود یادم بده چی کار منم خیلی کم آوردم کم تجربه بودم ) بعد مهرداد روبه علی گفت بیا بریم آوا نمی خوادت زوری که نیست علی هم یه فهش نامربوط دادو سوار ماشین شدو رفتن اون روز کلافه تو اتاقم نشسته بودمو اتفاقاتو مرور می کردمو غصه نوش جان می کردم که دیدم مهردادپیام داده تو لاین پیامت دادم بیا کارت دارم ( دوباره یه فهش داد من حالم از آدمای بد دهن بد می شه ) رفتم تولاین پیامش دادم گفتم چی کار با من داری دست از سرم بردار یه عکس برام فرستاد گفت یا کارایی که می گمو انجام می دی یا عکستو تو فامیل پخش می کنم ( زهرا رفاقتو در حقم تموم کرد این عکسو اون از من گرفته بودو فقط خودش داشت که تقریبا هم بی حجاب بود و برای منی که چادری ام اصلا درست و قابل حضم نبود ) منم سریع زنگ زدم به گوشیش باهاش حرف زدم مرغش یه پا داشت اصلا حرف آدم سرش نمی شد دوسال تحدیدم کرد داغونم کرد حرفاش ولی از من یه دختر قویو با صبرو تحمل ساخت و این قدر هم به خدای خودم ایمان داشتم که همه سختی هارو تحمل کردم با وجود این همه تحدید یک بار هم موفق به دیدن من نشد شمارمو به همه پسرای شهر داده بود که کم بیارم ولی من پشتم خدا بود خدا پاداش صبرمو داد یه پسری عاشقم شد که فقط منو برای خودم می خواست مهرداد واقعا زیبا بود ولی کاری کرد که از هر چی پسر خشگله بدم بیاد من همه ماجراهای دوسال رو صادقانه برای همسرم گفتم حرفمو باور کرد بهم اعتماد کرد پشتم موند اون پسر هم هیچ غلطی نتونست بکنه من تا پای خود کشی رفتم ( چه جوریشو نمی گم ) ولی این کارو نکردم همه این حرفارو زدم که بگم راز جاش تو سینه خودمونه و بس خدا جواب صبرو می ده خدا محمدوهدیه داد به من که اگه بگم ماست سیاهه بار داره من از علیو مهرداد به خاطر دوسال عمرو گذشتم ولی باز هم تاوان دادن علی تصادف کرد پاش واقعا آسیب دید مهردادم ورشکست کرد ( خدا جا حق نشسته ) ولی هیچ وقت از دوستم نگذشتم چون اسمش رفیق بود خیلی دلمو شکست .
ولی به نتیجه اساسی رسیدم همیشه بزرگترین ضربه هارو از اونایی می خورید که خیلی بهشون نزدیک هستید چشمای نازتون خسته شد منتظر نظراتون هستم در پناه خدا باشید انشاءلله

خاطره دیگه کوثر خانم

سلام اینم یه خاطره چندسال پیش یه شب بادایی هاوخاله هاقرارگذاشتیم بریم بیرون غذابخوریم که چون ماازکلاس اومده بودیم داداشم خیلی خسته بودوقتی که شاموخوردیم همینجوری نشسته بودیم داشتیم حرف میزدیم همه بودن ولی بابای من سرکاربودنبودبلاخره اینقدرادامه دادیم که داداشم خسته شدگفت سوئیچ ماشینوبدین من میخوام برم بخوابم گرفت ورفت مایکساعتی باهم حرف زدیم تااینکه بلاخره قرارشدبریم خونه پدربزرگم ادامه مراسمواونجااجراکنیم همه به سمت ماشینشون رفتن من ومامانمم داشتیم میرفتیم که مامانم گفت فرض کن الان کسری(کسری داداشمه)خوابیده باشه صدای اهنگم زیادشیشه هابالادرهاقفل گفتم نه مگه میشه اینقدرادم کم عقل باشه که رفتیم کنارماشین دیدیم بله دقیقاهمونی که مامانم گفت اتفاق افتاده مامانم زنگ زدبه دایی هام اومدن گفتن ماشینوتکون بدیم شایدبیدارشدکه اماموقع تکون دادن شده بودمثل گهواره وخوابش عمیق ترشده بودکه گفتیم بزنیم به شیشه ماشین بازم بیدارنشدکه یه خانواده تهرانی اونجابودن وخوشبختانه ماشین روشن بودوشیشه هاپایین میومدهمه جمع شده بودن که پسراون خانواده تهرانی رفت یه سیخ کباب درازاوردبه بدبختی ازلای درکردش داخل ماشینورودکمه شیشه فشاردادکه شیشه اومدپایین ودرروبازکردیم همه اون خانواده دست میزدن میگفتن تهرانی هاافرین علی که همه رفتن ماهم داشتیم به سمت خونه پدربزرگم حرکت میکردیم که ماشین تویه سکوتی قرارگرفته بودیه لحظه دیدیم داداشم بلندشده میگه چی شده کجاداریم میریم بقیه کجان و....که من ومامانم ازخنده مردیم بیچاره هنگ بودگفتم مااین همه کارکردیم توکجایی دوباره خوابیداینم یه خاطره ببخشیداگه بی مزه بود

خاطره خانم مهتاب عظیمی

سلام وقت همگیتون به خیر امیدوارم که ایام به کام وروزگار بر وفق مراد باشه این رو از صمیم قلبم میگم نمیدونم این خاطره آپ میشه یا نه ولی با توجه به موضوعات وب اینجا دیوار یادگاری - خاطرات قدیمی و خاطراتی که همیشه تو سینمون بوده و به هیچ کس نگفتیم باشه اینکه این خاطره رو نوشتم دلیل خاصی نداره شاید باورتون نشه که روزانه ده ها نفر میان و مشکلاتشون رو به من میگن اما من فقط با خودم گذر روز های سخت رو مرور میکنم اینکه بخوام بیوگرافی بدم و تمام خاطراتم رو از اول بگم دست کم تایپش یک ماهی طول میکشه اما امشب خاطره دو سال پیش رو تعریف میکنم فکر میکنم با نوشتن این خاطره تنوع موضوعات وب بیشتر بشه چون خیلی از ما ها اغلب خاطره های غمگینمون رو به کسی نمیگیم و از به یاد آوردن و فکر کردن بهشون هراس داریم اما من فکر میکنم اینکه با واقعیت رو به رو بشیم بهتر از اینه که خودمون رو پشت ای کاش ها و تخیلاتمون پنهان کنیم خب بریم سراغ خاطره من سه تا عمو دارم که هر سه کوچکتر از پدر من هستن عموی دوم من فقط یه پسر داره به نام علیرضا و چهار تا دختر و پدر من هم چهارتا پسر داره و من تک دخترم از وقتی که نوجون بودم یا بهتره بگم کلا از اول یه شخصیت خاصی داشتم و این به صورتی بود که همه به مامانم میگفتن و از من خوششون میومد (به موقع حرف میزدم زیاد و الکی شاد نبودم از دوران نوجونیم به خوبی استفاده میکردم اول به سلامت روح و بعد به جسمم اهمیت میدادم با شناختی که ازعلیرضا داشتم روحیات و شخصیت خودم رو ذقیقا بر عکس اون بود اما واقعا نمیدونم چیکار کردم و چی شد که علیرضا گیر داد به من و جلوی همه گفت یا من یا هیچ کس و اگر من هم جواب مثبت ندم به قول خودش زندگیت رو داغون میکنم و حتی کار به جایی رسید که عموم وقتی که کل خانوادم بودن گفت که علیرضا خودش رو میکشه پس باید بله رو بگی و با چیز هایی که من از علیرضا میدونستم مطمئن بودم که این کار رو میکنه بگذریم که چه اتفاقاتی این بین افتاد و چی شد با صرار و اجبار پدرم و عموم با اینکه راضی نبودم بله رو گفتم روز عقدمون بود علیرضا به آرزوش رسیده بود خیلی خوشحال بود تمام کارا رو خودش انجام داده بود خرید لباس و طلا و ماشین و عروس و دسته گل و حتی لباس عروس رو هم با خواهراش خریده بودن چون من اصلا بعد از این همه بحث و استرس رمق هیچ کاری رو نداشتم و میدونستم که اون روز سر آغاز شکسته شدنه دل منه صبح روز عقد مثل روز های دیگه از خواب بیدار شدم البته شب تا صبح اونقدر فکر کردم که اصلا نتونستم بخوابم برادر زادم ساناز تو اتاق بود انگار اون و سهیل فقط حال من رو میفهمیدن آبی به دست و صورتم زدم لباسام رو عوض کردم ادکلن زدم و ساعتی رو که دایی کوچیکم (چهار سال پیش فوت کرد ) واسم از کانادا آورده بود رو انداختم دستم خیلی دوستش داشتم شاید اگه اون بود اینجوری نمیشد حیف که نشد اونقدری که میخواستم از وجودش استفاده کنم هفته پیشش با دوستام رفته بودیم خرید و یه کفش پاشنه بلند مشکی خریده بودم اون رو هم پوشیدم از سر تا پا لباسام سفید مشکی شده بود از اتاق رفتم بیرون هنوز همه مهمون ها نیومده بودن اما خانواده ی علیرضا و کل خانواده خودم بودن از پله ها که پایین میومدم علیرضا داشت با خواهرش صحبت میکرد من رو که دید گفت سلام به مهتاب شب های تیره و تار من برای حفظ آبرو جواب سلامش رو با یه لبخند سرد دادم و رفتم پایین و با همه سلام و احوال پرسی کردم و صبحانه خوردم هنوز همه مهمون ها نیومده بودن اما خانواده ی علیرضا و کل خانواده خودم بودن از پله ها که پایین میومدم علیرضا داشت با خواهرش صحبت میکرد من رو که دید گفت سلام به مهتاب شب های تیره و تار من برای حفظ آبرو جواب سلامش رو با یه لبخند سرد دادم و رفتم پایین و با همه سلام و احوال پرسی کردمهمه مشغول انجام کارا بودن و کم کم مهمون ها میومدن دنبال موبایلم بودم که خواهر علیرضا اومد و گفت دنبال این میگردی ؟؟؟ گفتم آره کجا بود گفت تو حالت خوبه /؟؟ حواست کجاست ؟؟؟ تو یخچال پیداش کردم لبخند ملیحی زدم و ازش گرفتم گفت علیرضا پایین منتظره تو که برید آرایشگاه که یه موقع دیر نشه گفتم باشه الان میرم از مامانم خدا حافظی کردم و رفتم روی ماشین عروس رو با گل های رز صورتی اول اسم من رو نوشته بودن سوار شدم بین راه خیلی حرف میزد مثلا از اهدافش تو زندگی در آینده میگفت من هم در حد دو سه کلمه جواب میدادم خیلی فضا ساکت بود خیلی ازم پرسید که علت این رفتار چیه ولی خوب خودش بهتر از من میدونست قبل از اینکه نزدیک آرایشگاه بشیم بهش گفته بودم که میخوام برم سر مزار دایی صادقم گفت آخه دیر میشه گفتم خواهش میکنم رفتیم بهش گفتم بمونه تا بیام وقتی سر قبرش بودم واقعا احساس میکردم زندس با هاش حرف زدم و از حال بدم براش گفتم اون هنوزم زندس من واقعا حضورش رو احساس میکنم خیلی جالب بود با ماشین عرهمه مشغول انجام کارا بودن و کم کم مهمون ها میومدن دنبال موبایلم بودم که خواهر علیرضا اومد و گفت دنبال این میگردی ؟؟؟ گفتم آره کجا بود گفت تو حالت خوبه /؟؟ حواست کجاست ؟؟؟ تو یخچال پیداش کردم لبخند ملیحی زدم و ازش گرفتم گفت علیرضا پایین منتظره تو که برید آرایشگاه که یه موقع دیر نشه گفتم باشه الان میرم از مامانم خدا حافظی کردم و رفتم روی ماشین عروس رو با گل های رز صورتی اول اسم من رو نوشته بودن سوار شدم بین راه خیلی حرف میزد مثلا از اهدافش تو زندگی در آینده میگفت من هم در حد دو سه کلمه جواب میدادم خیلی فضا ساکت بود خیلی ازم پرسید که علت این رفتار چیه ولی خوب خودش بهتر از من میدونست قبل از اینکه نزدیک آرایشگاه بشیم بهش گفته بودم که میخوام برم سر مزار دایی صادقم گفت آخه دیر میشه گفتم خواهش میکنم رفتیم بهش گفتم بمونه تا بیام وقتی سر قبرش بودم واقعا احساس میکردم زندس با هاش حرف زدم و از حال بدم براش گفتم و از حال بدم براش گفتم اون هنوزم زندس من واقعا حضورش رو احساس میکنم خیلی جالب بود با ماشین عروس رفته بودیم قبرستون علیرضا گفت خیلی دیر شد بعد چند دقیقه گفتم اگه واقعا دوستم داری حرف نزن خواهش میکنم رسیدیم آرایشگاه حداقل باید شش هفت ساعتی اونجا میموندم بهم گفت که برام ناهار میاره گفتم نیازی نیست گفت ولی من میارم گفتم هر جور راحتی واقعا تو آرایشگاه خیلی خسته شدم از بس که وقت گذاشتن برا درست کردن مو هام دیگه سرم گیج میرفت بعد از چند ساعت نا هار آورد هم برای من و هم پرسنل اونجا من که چیزی نخوردم کارشون که تموم شد به سهیل زنگ زدم گفتم بگو علیرضا بیاد دنبالم اومد دنبالم واقعا دیگه حال آتلیه و عکس و فیلم رو نداشتم شنلم رو کامل کشیده بودم روی صورتم و صورتم مشخص نبود رسیدیم خونه مامانم و مامانش سر هر دوتامون گل پاشیدن و همه تبریک گفتن سهیل و ساناز هم اومدن تبریک گفتن اما مثل اینکه حال اونها از من بد تر بود و سرع رفتن حیاط با کمک معصومه (زن داداشم ) ا پله ها رفتم بالا تو اتاق خودم که یکم استراحت کنم مامان و بابام اومدن تو اتاق بابام گفت ماه بابا چطوره /؟؟ یه ذره شنل رو کشیدم عقب صورتم رو دید چند قطره اشک از چشمام اومد پایین گفت عه مهتاب چرا اینجوری میکنی یه امروز خودت رو کنترل کن گفتم بابا ازم نخوا ولی چشم سعی میکنم عموم بابا رو صدا زد و رفتن بلند شدم خودم رو توی آینه دیدم تحمل اون آرایش سنگین واقعا برام سخت بود از جلو آینه اومدم عقب شنلم رو در نیاوردم خواهرای علیرضا اومدن که با هم عکس بندازیم بعد از عکس ساناز اومد پیشم برام میوه و شیرینی آورده بود گفت عمه حالت خوبه علیرضا میگه به جز صبحونه تا الان چیزی تخوردی گفتم نمیخورم ولم کن گفت عمه میدونی چه قدر دوست دارم گفتم منم همینطور دیگه نزدیکای شروع مراسم بود باید میرفتم پایین با علیرضا رفتیم پایین خواهراش و برادرای من پشتمون بودن و و همه دست میزدن و تبریک میگفتن تا اون موقع صورتم رو ندیده بود سفره عقد آماده بود و تقریبا بیست وقیقه دیگه عاقد میومد دست گل دستم بود ولی دستام خیلی میلرزید دوست دوران دانشگاهم که الانم با هم همکاریم اومد پیشم و مهتاب خوبی عزیزم آروم باش چیزی نیست که میخوای یه لیوان آب برات بیارم گفتم نه علیرضا کنارم نشسته بود و صاف ذل زده بود تو چشمام بهم آخرش هم عاقد گفته بود که دلیل این مهریه زیاد برای چیه و من چرا انقدر حالم بده البته از روی کنجکاوی پرسیده بود چون از آشناهای داییم بود چون الان که فیلم رو میبینم واقعا مشخصه که من حالم خوب نیست نوبت کیک بریدن بود که اون هم دوتایی بریدیم و اقوام نزدیک و خانوداه هامون کادو هاشون رو دادن و یک ساعتی به این منوال گذشت آقایون رفتن حیاط و علیرضا شنل رو از روی سرم برداشت چند ساعتی گذشت منم هی به زور لبخند میزدم اکثر مهمونا رفتن و فقط دایی ها و عمه ها و عمو ها و خاله هام مونده بودن با بچه هاشون که خودشون یه سی چهل نفری میشن به مامانم گفتم بیاد گفتم که حالم خیلی بده میخوام برم اتاقم استراحت کنم مامانم گفت باشه هر جور راحتی برو علیرضا گفت بشین سرجات مامانم گفت خستس بذار بره علیرضا گفت زنمو چی چیو برو کوه که نکنده خستس خستس یک ساعت دیگه وقت آتلیه داریم گفتم بذار یه دو روزی بگذره بعد خصوصیات درخشان اخلاقیت رو برام باز گو کن و با کمک ساناز رفتم اون هم پشت سرمون اومد و یه ربعی با هم بودیم از خدا خواسته فیلمبردار صداش زد قرار بود هفته دیگه بریم عکاسی که کلیپ آشنایی درست کنه نمیدونم بعدش چی شد و کجارفت ولی یک ساعتی نیومد من هم از فرصت استفاده کردم و با کمک ساناز با آب و صابون آرایشم رو پاک کردم و لباسام رو عوض کردم نشسته بودم و با گوشیم جواب تبریک دوستام رو میدادم که در ر باز کرد و گفت خانومی بیا که چشماش شیش تا شد گفت تو چیکار کردی چرا لباسات رو عوض کردی مگه نگفته بودم باید بریم گفتم یه دقیقه نفس بگیر اولا از الان بگم بهت بایدی در کار نیست من نخوام با تو عکس داشته باشم باید چیکار کنم مگه زوره گفت آره زوره و در رو محکم بست و رفت بابام رو آورد بابام یه اخم معنا داری بهم کرد و گفت اشکالی نداره خوب فردا میرید گفت پس فردا منتظر باش که بیام بریم آرایشگاه گفتم میبینیم که چطوری میام خودم رو کنترل کردم وگرنه میخواستم چشمام رو ببندم و اونچه رو که نباید میگفتم رو بگم الان که به زمان فکر میکنم میبینم اصلا تو حالت عادی نبودم من  تا آخر شب همه خونمون بودن اصلا نمیدونم چرا اینطوری بود دلم میخواست علیرضا رو ریز ریز کنم ازسر لج نبود ولی واقعا دیگه نمیتونستم اون همه وقت رو تو آرایشگاه باشم و همون یک روز رو هم به ذور تحمل کردم چون چشم های من خیلی حساس و اصلا نمیتونم لنز و مژه مصنوعی رو تحمل کنم به خاطر همین تا یه هفته چشمام میسوزه و قرمز میشه اون شب علیرضا بعد از اینکه بابام خیالش رو راحت کرده بود که من فردا حتما میام یعنی باید بیام اومده بود تو اتاقم شام رو برامون آوردن تو اتاق غذایی بود که من عاشقش بودم ولی نخوردم و رو تخت خوابیده بودم و با هندسفری آهنگ گوش میکردم اون هم رو صندلی رو به روم نشسته بود قیافش خیلی با حال بود نمیودنم این چرا اینجوریه عاشق منی بود که هیچ علاقه ای بهش نداشتم من کسی دوستم نداشته باشه قطعا دوسش ندارم ولی نمیدونم......شام رو زن داداشم و داداشم وحید چیدن رو میز لب تابم علیرضاگفت خانومی مهتاب مهتاب جان عزیزم پاشو با هم شام بخوریم من که میدونم تو با قالی پلو دوست داری من هم میشنیدم ولی جواب ندادم هندسفری رو درآوردم رفتم نزدیک داشت برای من غذا میکشید گفتم نمیخورم نکش اون غذایی که من کنار تو بخورم زهره ماره گفت عه چرا خودت رو اذیت میکنی میدونی که تو مال منی از امروز هم به طور رسمی مال منی اینو که خودت میدونی و این رو هم میدونی که از این به بعد اختیار تو دست منه تو سهم من از تمام زندگیمی پس کاری نکن که رفتارم برعکس بشه من فقط وقتی از تو دل میکنم که مرده باشم وای وقتی که اینارو میگفت بدنم بی حس شده بود صورتم مور مور میشد و بار ها و باره میگفت تو مال منی اینو بفهم چشمام پر شد از اشک پاشدم و از اتاق رفتم بیرون همه سر میز شام بودن از پله ها که میومدم پایین میگفتم من مال خودمم نه تو من متعلق به هیچ کس نیستم خدایا اینو باید به کی بگم من وحید و عموم و افسانه خواهر علیرضا اومدن دنبالم گفتن مهتاب عزیزم چیه چی شده باز من وحید و عموم وافسانه خواهر علیرضا هم دنبالم اومدن حیاط عموم گفت مهتاب جان باز چی شده گفتم هیچی چی شده من دیونه شدم مگه همینو نمیخواستید من که خواستتون رو براورده کردم عمو جان الانم هیچ فرقی نکرده علیرضل زندگی من رو داغون کرده چرا ولم نمیکنید من که صد بار امضا کردم گفتم که بله وکیلم زن علیرضا بشم آخه چرا من این همه دختر که علیرضا لایقشونه چرا نذاشتید من خودم انتخاب کنم چرا نگام میکنید یکی جواب منو بده واقعا چرا راحتم نمیذارید من که خیالتون رو راحت کردم از پنج سال پیش روزگارم رو سیاه کردید که فقط یه انتخاب دارم اونم علیرضا نمیبخشمتون علیرضا هم از پنجره اتاق نگاه حیاط میکرد گفتم آقای فهمیده شمام اینوبفهم که من مال تو نیستم من متعلق خودمم نه تو سعی کن اینو بفهمی چون اگه نفهمی تو داد گاه ها بهت میفهمونم اون موقع دیگه کاری میکنم که به دست وپام بیفتی بابام اومد بیرون گفت مهتاب جان دخترم داری چیکار میکنی مگه ما با هم حرف نزده بودیم تو که اینجوری نبودی گفتم آره بابا من که اینجوری نبودم من که اینقدر عصبی وعقده ای نبودم به بالا نگاه کردم گفتم آقای فهمیده نبودم بودم هانننننننن اما فکر نمیکنم فهمیدن دلیلش کارسختی باشه من با شما چه حرفی زدم شما فقط حرف خودتون رو زدید به زور گفتید بگو بله اما منم تا یه جایی تحمل دارم وگرنه به اونجا که برسه یه جاییی میرم که دیگه نتونید پیدام کنید بابا خودت میدونی که تا حالا این کار رو نکردم حتی فکرشم نکردم اما از یه جایی به یعد این کار رو میکنم پس عمو جان به اون پسر احمقت بگو که اون نفهمه نه من یا بهش میگی همین الان از اتاقم بیاد بیرون یا من امشب میرم قبرستون پیش داییم نمیخوای که تازه عروست امشب بره قبرستون ؟؟؟؟؟ علیرضا اومد و ماشین خودش رو سوار شد و گفت بازم میگم فوقش یه هفته یه ماه نمیبینمت اما بعدش که باید با من زندگی کنی ؟؟؟؟؟ اون شب رفت ولی تا صبح دیوونم کرد انقدر که اس ام اس داد و زنگ زد اون شب تا صبح حالم خیلی بد بود شب اونقدر که خواب بد دیدم اصلا نفهمیدم از تخت افتاده بودم پاییین تا صبح رو سرامیک خوابیده بودم تا یه هفته هم نه سرکار رفتم نه دانشگاه اونقدر حالم بد بود (هر چی که میخوردم بالا میاوردم خیلی داغ بودم کلا داشتم تو تب میوسختم مامانم میگه هزیون میگفتم ) که دیگه دکتر آوردن بالا سرم خدا رو شکر بهتر شدم وگرنه باید بستری میشدم تازه کلی هم تقویتی زدم و سرم که دلم میخواست بمیرم داغم به دل علیرضا بمونه اینکه بخوام ادامه بدم وبگم در ادامه چیشد میشه یه کتاب هزار صفحه ای چون خیلی اتافاقا افتاد چند بار تو دوران عقدمون جوری دعوا کردیم که من کتک خوردم از علیرضا شب عروسیمون هم از پله های سالن افتادم و سرم شکست خدا رو شکر آخر عروسی بود وگرنه همه فکر میکردن از علیرضا کتک خوردم خدا رو باز هم شکر که از این بدتر برام اتفاق نیفتاد اما توی این دوسال به این نتیجه رسیدم که علیرضا واقعا عاشق منه فقط موقع عصبانیت نمیتونه خودش رو کنترل کنه بعدش پشیمون میشه ولی چه فایده دیگه اما خب من هنوزم هیچ علاقه ای بهش ندارم سعی میکنم زندگی رو آسون بگیرم خدا رو شکر آن چنان همدیگه رو نمیبینیم اون شبا دیر میاد و وقتی هم که میاد من خوابم و به زور دو لقمه شام با هم میخوریم بعضی از روز ها هم خونه میمونه که با من باشه روزا که سرکارم بهم زنگ میزنه و بعضی وقتا هم سرزده میاد سرکارم اما دیگه هیچی مهم نیست برام بخشیدمش به خاطر درد هایی که کشیدم به خاطر آسیب های جسمی که دیدم اما یادم نمیره که چه ها با هام کرده دنبال انتقام گرفتن ازش نیستم چون من مسولش نیستم یعنی حقش رو ندارم اون که باید بدون و یادش بمونه میمونه چون هم بهتر از ما یادش میمونه و هم خوب تر از ما درکش میکنه و صلاحمون رو میدونه ازش خیلی ممنونم که با یادش دلم آروم میگیره با کارم و به عنوان اینکه یه روانشناسم خودم رو مشغول میکنم خرید میکنم آشپزی میکنم بعضی وقتا با هم میریم مسافرت با اطرافیانم با عشق رفتار میکنم خودمم رو آروووووووووم میکنم زندگییییییییی میکنم اما یه چیزی رو نه میفهمم و نه دلیلش رو به این شک ندارم که دوستم داره ولی اینو نمیفهمم که چرا ازتون میخوام که از این به یعد زندگی کنید اینقدر درگیر مشکلات نشید گفتنش آسونه ولی اگه با.رش کنید عمل بهش هم آسونه ممنون از همتون دلتون شاد و تنتون سلامت نمیخواستم با گفتن این خاطره خدا نکرده ناراحتتون کرده باشم اما میخواستم بدونید که دل هیچ کس بی درد نیست قربون چشم های نازتون که خسته شد نظر یادتون نره باز هم متشکرم ََََََََ

خاطره کوثر خانم

سلام اینم یه خاطره دیگه ازمن فکرکنم اینجامنوبشناسیدچون براتون خاطره میزارم رفتم تویه فروشگاه اونجاپنیرتویه ظرف داشتندمیدادن تست کنن مامان من به خانمه گفت پنیرمیخوام که اونم ظرف رواوردگفت تست کنیدازهرکدوم میخوایدبخریدمن توگوشی داشتم بادوستم چت میکردم وکلاچون ادمی هستم که خیلی سرخوردنی ایرادمیگیرم نمیخورم مامانم گفت توبخورببین خوبه منم اصلاحواسم بهشون نبودمامانم گفت باتوهم میگم ببین چطوره کنارظرف خلال بوداونطرفش پنیرکه باخلال پنیروبرداریم منم هنگ بودم همینجوری خلال روبرداشتم خوردم دیدم هیچ طعمی نمیده گفتم خوب نیست این بی طعمه چی میخوای بخری که خانومه خندیدگفت عزیزم اون چوب خالیه پنیرااینجان منم که هنگ بودم خجالتم میکشیدم مامانم وخانمه میخندیدن
اینم این خاطره ببخشیداگه بی مزه بود

کیانه دیگه

تابستون بود و رفته بودیم مسافرت

در حال برگشت بودیم که دیدم سر یه پیچ آقا پلیس مهربون با ماشینش وایستاده تا راننده های نازنینی رو که سبقت ممنوع میرن رو ارشاد کنه

خلاصه ما هم فردین بازیمون گل کرد و تصمیم گرفتیم به ماشینای رویرویی خبر بدیم. به یکی دوتاشون علامت که دادم دیدم سومین ماشین دوتا دستاشو به علامت تعجب برده بالا و داره یه چیزایی میگه و میخنده. برام عجیب بود و از آینه بهش نگاه کردم ببینم این سمند سفید چیه اخه. درست حدس زدین سمنده ماشین گشت نامحسوس بود که من بهش علامت داده بودم خوب شد حالا زحمت نکشید برگرده ببینه من برای چی علامت می دادم .

خاطره فاطمه خانم

سلام خوبید اسمم فاطمس چهارده ساله
دقت کردین همیشه پیش کسی که خیلی دوستش دارین سوتی میدین
من که این شکلی ام اما امروز نمی خوام سوتی تعریف کنم میی خوام یه خاطره خوب از خودمو معلم ریاضی پارسالم که عشقمه تعریف کنم. من تو مدرسه نمونه دولتی درس می خونم و عشق بعضی معلما و مدرسمون دارد در واقع بقول دوستان دیوونه و خر خونم بماند
دبیر ریاضی سال گذشته بنده دبیری باحال خنده رو با ابهت سخت گیر به بعضی موارد مثل یه دوست واقعی بود البته بگم در همه نظر دوستش دارم بجز موقعی که عصبی میشن وای اخمش مخصوصا سر نمره های بدمون واقعا آدمو میخ میکرد و یه نگاه خاصی داشت که همه از اون نگاهش می ترسیدم و می ترسیم. اخرای سال بود فک کنم اردیبهشت صبح شنبه سوار ماشین پدر گرامی شدم که برم مدرسه بابامم برای اینکه حال و هوام رو خوب کن یه گل صورتی خوشگل از تو باغچه کند و بهم داد منم که مونده بودم ایول بابا از این کارا می کنه و ما نمی دانستیم خستتون نکنم رسیدم مدرسه و بعد از کلی فکر در مورد گل تصمیم گرفتم اونو بدم به معلم ریاضیم زنگسوم باهاش کلاس داشتیم و من باید سه زنگ از اون گل محافظت می کردم زنگ اول ادبیات داشتیم که من اصلا حواسم به درس نبود زنگ که خورد رفتم جلوی در کلاسی که معلمم بود وایسادم تا بیان بیرون اومدن بیرون اما از بخت بد بنده مادر یدونه از دوستام جلوشونو گرفت و شروع کرد صحبت کردن منم می خواستم خصوصی بدم گل رو نگه داشتم زنگ بعدش ورزش داشتیم و چون میریم باشگاه نمی توانیم دوباره وارد سالن شیم و بریم تو کلاس باید تو حیاط بمونیم تو باشگاه گل رو گذاشتم روی یک چرخ تا صدمه‌ای نبینه بعد از آین که اون زنگ توم شد اومدین حیاط دوستم زهرا هی می گفت فاطی دیوونه ای فاطی دیوونه ای احمیت ندادم رفتیم تو کلاس معلممون اومد او زنگ کلا این شکله بودم اون زنگ تموم شد و زهرا دوستمم کشوندم پیشم رفتیم تو سالن که بهش گلرو بدم که دیدم داره میره سمت دفتر مدیر منم رفدم جلو در مدیر وایسادم منم وایسادم هی من بهشون نگا می کردم اون به من آخر دوستم زهرا عصبی شد گفت خانم فاطمه باهاتون کار داره ( دوست داشتم بگیرم زهرا رو به کنم اون لحظه البته بعدا خوشگل کتک خورد ازم)بماند منو میگی یهو استرس بهم وارد شد گفتم ها وی اها آره بعد گل رو گرفتم جلوشون از دست می گرفتن و یدونه از اون لبخندای خوشگاشون که اصلا آرامش خاصی داره بهم زدن گفتن مال منه سرمو به نشانه تایید تکون دادم گفتن مرسی اما دیگه گلل نکن چشم گفتم و لپام گل انداخت دقیقا این شکلی بعد خسته نباشید گفتیم و اومدین حیاط برا زنگ ناهار من که اصلا غذا نخوردم عاشق شده بودم عاشقا و حساب زهرا رو هم رسیدم ببخشید زیاد شد چشاتون درد گرفت اگه می خواهید بازم خاطره بزارم البته دفعه بعد سوتی برام بنویسین

برگ زرینی دیگر از کوثر خانم

سلام اینم یه خاطره دیگه میزارم که معلمامون روچطوری فیلم میکردیم یه روزیه معلم هنرداشتیم که خیلی ازاومدن به کلاس مامتنفربودوماهم ازاون متنفربودیم که یه روزمن باچندتاازبچه هاتصمیم گرفتیم سوزن بزاریم روی صندلیش این روکش صندلی هم طوسی به سفیدرنگی میخوردسوزن توش دیده نمیشدمابه بهانه ای که میخوایم یه تغییراتی به کلاس بدیم صندلی معلموازکلاس اوردیم بیرون که دوتادونه سوزن جوری هم جاسازی کردیم که دیده نشه خلاصه معلم اومدو همیشه اول صندلیشونگاه میکنه بعدمیشینه ازقضا اون روزم نگاه کرده بود و سوزنارو دراورد حالمون گرفته شدفقط دعا میکردیم کسی مارو ندیده باشه گفت کی این کارو کرده همه گفتن ازکلاس مانبوده معلمم عصبانی منم خندم گرفته بود اماچون ضایع میشدم نمیشدبخندم که بخیرگذشت امانقشمونم سرانجام نگرفتوناراحت شدیم(ادامه دارداگه خواستیدبگید)

خاطره سارا خانم

سلام ساراهستمو25سالمه دانشجوی پزشکی هستمودارم براتخصص میخونم داداشم پارسا27سالشه اون تخصصش جراحی مغزواعصابه ونامزدم سینا27سالشه تخصصش جراحی مغزواعصابه درواقع باداداشم هم دوسته وهم همکلاسی که یه روزبعدازاین که چندین ماه ازعقدمون گذشته بودمن وپارساوسیناباهم رفتیم بیرون چجوری بگم یه بچه هایی بودن گوشه جاده می ایستادنددرب های ماشیناروبازمیکردن ازاونجایی که منم عقب توگوشی بودم یکی ازاینادرروبازکردومن درحال حرکت افتادم ازماشین پایین که همه اون بچه هادورم جمع شدنومیگفتن بهمون پول بده امامن هیچی همرامنبودکه دیدم سیناوپارسااومدن منم همینجورکه گریه میکردموجیغ میزدم سینااومدکمکم منوبلندکردگذاشت توماشینومنم که پاهام حس کردم شکسته نمیتونستم بلندشم دیدم سیناوپارسااعصابشون خوردشده دارن میرن بااون بچه هادعوامنم که باهربدبختی بودخودموبه اونا رسوندم که یه لحظه فقط یه دردتوپهلوم حس کردم تمام چشاموکه بازکردم دیدم توبیمارستانم بعدپارساگفت من میخواستم یه کاری کنم بری کنارکه مشت زدم بهت الانم اینجایی اینم خاطره بدمن که من تواون سفردوروزتوبیمارستان خوابیدموبعدم برگشتیم رشت اصلاهم خوش نگذشت

افتخاری دیگر از fateme خانم

سلام!
اومدیم یه چیزی تعریف کنم که امروز اتفاق افتاد😂
برف اومده شمال و اینکه زیاد هم اومده و زود هم برف اومده شاید سال های پیش هم برف میومد ولی نه اینقدر و نه تو آذر.حدودا ۱۵سال میشد که برف اینطوری نیومده بود اینجا و اینکه ما هم که برف رو دیدیم کلی ذوق کرده و خوشحال بودیم.
صبح بابام گفت نرو مدرسه امروز میری مریض میشی.کلی هم اصرار کرد که نرم مدرسه منم برای اینکه ول کنه گفتم باشه نمیرم ولی وقتی رفت سرکار آماده شدم رفتم مدرسه(فکر نکنید خیلی دوست دارم مدرسه برم نه.درواقع خیلی دوست داشتم برم با دوستام برف بازی و اینکه قرار بود ما رو از۸:۳۰ تا۱:۳۰ ببرن یه جاهایی اردو مثلا)بعد من خیلی خوشحال رفتم مدرسه و با دوستام برف بازی کردیم و این کارا😁😊😆
بعد زنگ کلاس خورد ما هم به خیال اینکه مارو میبرن اردو رفتیم تو کلاس گفتم ۳۰مین میشینیم بعد میریم .
ولی تا وارد کلاس شدم دیدم ۸نفر هستیم فقط(بقیه نیومده بودن 😂😂)
هیچی دیگه ما رو قبول نکردن ببرن اردو گفتن برین سرکلاس درس😐😯😡😬😕😑
زنگ اول هم ما شیمی داشتیم(معلم شیمی ما یه آقای ۴۰ساله و ریز هیکل هست که خیلی لوس و غیر قابل تحمله😣😒😫)
بعد اون اومد و یهو گفت برگه دربیارید امتحان بگیرم ازتون 😲😱
مام که هیچی نخونده بودیم هی حالا از ما انکار از اون اصرار که آخر هم گرفت😬😠😡
بعد ما زنگ بعدش هم با همین آقا داشتیم و من یه فکری به ذهنم زد کلی برف آوردم (یخ بود بیشتر😅)ریختم جلو در که آب بشن یکم قابل دید نباشه(رو موزاییک)
بعد مجتهدی(معلم شیمی)هم که اومد بیاد داخل کلاس لیز خورد و افتاد .
ما هم که دیدیم افتاد از خنده مردیم کلاس ترکید کلا 😂
اونم رفت تو دفتر نیومد کلاسمون (ما هم همین رو میخواستیم واالله)
بعدش هم رفتیم حیاط برف بازی کردیم❄⛄☁😊
بقیه کلاس هارو هم پیچوندیم(چه بچه های خوبی هستیم ما نمی خوایم دوستامون عقب بیوفتن از ما😂)
بای👋

برگ زرینی دیگر از آوا خانم

سلام آواهستم قبلا هم خاطره گذاشتم اینم یه خاطره دیگه برای دوستای گلم این خاطره برای هشت سال پیشه اون موقع من بچه بودم
هنوز با خواهرم رفته بودیم بیرون خرید کارمون که تموم شد اومدیم سر خیابون آبجیم گفت صبر کن زنگ بزنم مامان بگم کارمون تموم شده (حالا گوشیه مامانمم من با خودم آورده بودم بیرون )تا زنگ زد بهش گفتم وااای آبجی گوشی مامان زنگ می خوره اونم هواسش به من نبود متوجه نشد چی می گم منم گوشیو از کیفم درآوردم گفتم الو آبجیمم گفت شما بعد دید من دارم با خودش حرف می زنم جفتمون ترکیدیم از خنده این سوتیه مشترک تا چند وقت گل مجلس بود همه مسخرمون می کردن من خاطره این طوری خیلی دارم بازم می زارم براتون

خاطره Melika خانم

سلام من باز اومدم یه خاطره دیگه تعریف کنم یهو یادم اومد خندم گرفت بیکارم بودم گفتم تعریف کنم،ماله 3 ، 4 روز پیش هست. چند روز پیش با مدرسه رفتیم مشهد. گروه گروه بودیم گروه ما 12 نفری بود با یه سرپرست که معلم قرآنمون میشد. وقتی ما فهمیدیم قرار سرپرستمون بشه داغون شدیم آخه پارسال بچه هایی که زیر گروهش بودن میگفتن خیلی بد بوده اصلا جایی نمیبردتمون و ما خیلی ناراحت شدیم ولی یه روز که باهاش گذروندیم خیلی شاد شدیم. بسکه خندیدیم از کاراش 😂😂 خب ما یه روز رفتیم حرم، بعد نمیدونم دیدید یا نه یه ماشین هایی هس واسه ی افراد پیر و ناتوان که راه رفتن واسشون سخته و تا یه جاهای مشخص از حرم میبره. خلاصه گفتیم ما از اینا دوست داریم سوار بشیم ولی پارسال اومدیم بشیم نزاشتن گفتن شما جوونید و از این چیزا و آخر نشدیم. داشتیم حسرت میخوردیم این معلممون گف من سوارتون میکنم اگه نکنم ..... نیستم ( فامیلیش رو گفت ) ما هم گفتیم ببینیم. یهو دیدیم داره میبرتمون تو صف این ماشینا ما هم خوشحال ولی یه ذره ناامید که حالا بازم گیر میدن. ما رفتیم تو صف یهو خادما دیدنمون گفتن نمیشه شما سوار شید شماها جوون هستید این واسه ی افراد ناتوان و معلول هست. حالا تو همین حین یهو یکی از بچه ها پاشو بالا گرفته بود راه میرفت میگف من معلولم 😐😕 دیگه بالاخره با هزار التماس گذاشتن سوار شیم. ماشین اومد سوار شدیم نشستیم ، یهو دیدیم معلممون پشت ماشین هس تا حرکت کرد چادرش و زد بالا پشت ماشین دویید. یعنی ما ترکیده بودیم از خنده. نگو جا نبوده سوار بشه بنده خدا مجبور شده پیاده بیاد. بالاخره به مقصد رسیدیم و پیاده شدیم همینجوری منتظر موندیم دیدیم نمیاد 10 دقیقه گذشت بازم نیمد. اینقد دلمون واسش سوخت بچه ها میگفتن آخی بیچاره ما به خاطر اون سوار ماشین شدیم اون مجبور شد پیاده بیاد 😆 دیگه کلی دلمون واسش کباب شد وسط صحن هم همینجوری بلند بلند میخندیدم همه هم نگاهمون میکردن. دیگه تا بعد از 15 دقیقه اومد بنده خدا نفس نفس میزد دیگه توان راه رفتن نداشت. مثل اینکه ماشین تند میرفته بعد گمش کرده اونم مسیر رو اشتباه رفته بوده جهت مخالفی که ما رفته بودیم رفته یه خاطر همین دیر اومده بود. دلمون خیلی سوخت ولی خیلی خوش گذشت. 😂😆 کلا این سفره فقط به گروه ما خوش گذشت بسکه کارای این سرپرستمون سوژه بود تا حدی بود که یه بار یکی اومد واسه بچه ها ی دیگه تعرف کنه مدیرمون از اونجا داشته رد میشده وقتی شنیده خندش گرفته بوده. دیگه مدیرمون هم هر وقت میدید ما میخندیم خودش میفهمید چرا اونم خندش میگرف😂😆 ولی ما هم کم سر به سرش نزاشتیم. 😆😂😂😂 ممنون که خوندید

خاطره آوا خانم

سلام آواهستم قبلا هم خاطره گذاشتم(وای چقدر بیو دادم) این خاطره مال دوران مدرسه هست خوب بریم سراغ خاطره سال سوم هنرستانم بود درس آمادگی دفاعی رو یک هفته در میان داشتیم یعنی یه هفته ورزش داشتیم یه هفته
آمادگی دفاعی من کلا همیشه تو کلاسی می افتم که هر معلمی میاد می گه کلاس بد تره شما ها نیست (تو دانشگاهم همین جوریم بااین همه استادا و مسئولای دانشگاه می گن مثل گروه شما وجود نداره کودک درونمون جاودانست)اون روز از صبح با دوستامون شیطونی می کردیم یه استادامونم خیلی جوون بود (همه معلمامون استاد دانشگاه بودن ماهم به رسم ادب استاد صداشون می زدیم )روز اولی هم که اومد سر کلاس شماره موبایلشو به همه دخترا داد دیگه خودتون تصور کنید همه سوژش کردیم یه بار این بیچاره وسط سالن واستاده بود جزوش از دستش افتاد دوستم زد زیرخنده یه خنده از سر تاسف کردو رد شد (نباید به کسی خندید سر خودت بد ترش میاد)زنگ بعدش هفته ای بود که باید آمادگی دفاعی می داشتیم استاد آمادگی دفاعی مون اصلا خوش اخلاق نبود با دوستام هماهنگ کردیم که هر جور شده حتی اگه به دفترم بکشه بگیم ما آمادگی دفاعی نداشتیم قرارم بود امتحان بگیره حالاهمم کتاب دنبالشون بود (هیچ وقت نمی یارنا ) همون دوستم که به استاد بیچاره خندیده بود پیشنهاد داد کتابارو قایم کنیم ما هنرستانمون خیلی بزرگو قشنگ بود کلاس هم زیاد داشت یه کلاس داشت بهش می گفتیم کلاس عمومی دوستم پیشنهد داد بزاریم تو سطل آشغال این کلاسه چونکسی هم اون روز داخلش نرفته بود سطل زبالشو نایلنشو عوض کرده بودن تمیز بود دوستم 26 تا کتابارو جمع کردو وسط سالن داشت می دویید بره کتابارو بزاره سر خورد دوتا پاش در رفت جلو همون استاد جوونه خورد زمین یکی نبود استادرو جمع کنه ما با دوستامون این طرف می خندیدیم استاده اون طرف اینم تجربه شد دیگه به کسی نخنده و ماهم امتحان آمادگی دفاعی ندادیم اینم خاطره من معذرت اگه بی مزه بود