سلام!
اومدیم یه چیزی تعریف کنم که امروز اتفاق افتاد😂
برف اومده شمال و اینکه زیاد هم اومده و زود هم برف اومده شاید سال های پیش هم برف میومد ولی نه اینقدر و نه تو آذر.حدودا ۱۵سال میشد که برف اینطوری نیومده بود اینجا و اینکه ما هم که برف رو دیدیم کلی ذوق کرده و خوشحال بودیم.
صبح بابام گفت نرو مدرسه امروز میری مریض میشی.کلی هم اصرار کرد که نرم مدرسه منم برای اینکه ول کنه گفتم باشه نمیرم ولی وقتی رفت سرکار آماده شدم رفتم مدرسه(فکر نکنید خیلی دوست دارم مدرسه برم نه.درواقع خیلی دوست داشتم برم با دوستام برف بازی و اینکه قرار بود ما رو از۸:۳۰ تا۱:۳۰ ببرن یه جاهایی اردو مثلا)بعد من خیلی خوشحال رفتم مدرسه و با دوستام برف بازی کردیم و این کارا😁😊😆
بعد زنگ کلاس خورد ما هم به خیال اینکه مارو میبرن اردو رفتیم تو کلاس گفتم ۳۰مین میشینیم بعد میریم .
ولی تا وارد کلاس شدم دیدم ۸نفر هستیم فقط(بقیه نیومده بودن 😂😂)
هیچی دیگه ما رو قبول نکردن ببرن اردو گفتن برین سرکلاس درس😐😯😡😬😕😑
زنگ اول هم ما شیمی داشتیم(معلم شیمی ما یه آقای ۴۰ساله و ریز هیکل هست که خیلی لوس و غیر قابل تحمله😣😒😫)
بعد اون اومد و یهو گفت برگه دربیارید امتحان بگیرم ازتون 😲😱
مام که هیچی نخونده بودیم هی حالا از ما انکار از اون اصرار که آخر هم گرفت😬😠😡
بعد ما زنگ بعدش هم با همین آقا داشتیم و من یه فکری به ذهنم زد کلی برف آوردم (یخ بود بیشتر😅)ریختم جلو در که آب بشن یکم قابل دید نباشه(رو موزاییک)
بعد مجتهدی(معلم شیمی)هم که اومد بیاد داخل کلاس لیز خورد و افتاد .
ما هم که دیدیم افتاد از خنده مردیم کلاس ترکید کلا 😂
اونم رفت تو دفتر نیومد کلاسمون (ما هم همین رو میخواستیم واالله)
بعدش هم رفتیم حیاط برف بازی کردیم❄⛄☁😊
بقیه کلاس هارو هم پیچوندیم(چه بچه های خوبی هستیم ما نمی خوایم دوستامون عقب بیوفتن از ما😂)
بای👋