سلام اینم یه خاطره چندسال پیش یه شب بادایی هاوخاله هاقرارگذاشتیم بریم بیرون غذابخوریم که چون ماازکلاس اومده بودیم داداشم خیلی خسته بودوقتی که شاموخوردیم همینجوری نشسته بودیم داشتیم حرف میزدیم همه بودن ولی بابای من سرکاربودنبودبلاخره اینقدرادامه دادیم که داداشم خسته شدگفت سوئیچ ماشینوبدین من میخوام برم بخوابم گرفت ورفت مایکساعتی باهم حرف زدیم تااینکه بلاخره قرارشدبریم خونه پدربزرگم ادامه مراسمواونجااجراکنیم همه به سمت ماشینشون رفتن من ومامانمم داشتیم میرفتیم که مامانم گفت فرض کن الان کسری(کسری داداشمه)خوابیده باشه صدای اهنگم زیادشیشه هابالادرهاقفل گفتم نه مگه میشه اینقدرادم کم عقل باشه که رفتیم کنارماشین دیدیم بله دقیقاهمونی که مامانم گفت اتفاق افتاده مامانم زنگ زدبه دایی هام اومدن گفتن ماشینوتکون بدیم شایدبیدارشدکه اماموقع تکون دادن شده بودمثل گهواره وخوابش عمیق ترشده بودکه گفتیم بزنیم به شیشه ماشین بازم بیدارنشدکه یه خانواده تهرانی اونجابودن وخوشبختانه ماشین روشن بودوشیشه هاپایین میومدهمه جمع شده بودن که پسراون خانواده تهرانی رفت یه سیخ کباب درازاوردبه بدبختی ازلای درکردش داخل ماشینورودکمه شیشه فشاردادکه شیشه اومدپایین ودرروبازکردیم همه اون خانواده دست میزدن میگفتن تهرانی هاافرین علی که همه رفتن ماهم داشتیم به سمت خونه پدربزرگم حرکت میکردیم که ماشین تویه سکوتی قرارگرفته بودیه لحظه دیدیم داداشم بلندشده میگه چی شده کجاداریم میریم بقیه کجان و....که من ومامانم ازخنده مردیم بیچاره هنگ بودگفتم مااین همه کارکردیم توکجایی دوباره خوابیداینم یه خاطره ببخشیداگه بی مزه بود