سلام خوبید اسمم فاطمس چهارده ساله
دقت کردین همیشه پیش کسی که خیلی دوستش دارین سوتی میدین
من که این شکلی ام اما امروز نمی خوام سوتی تعریف کنم میی خوام یه خاطره خوب از خودمو معلم ریاضی پارسالم که عشقمه تعریف کنم. من تو مدرسه نمونه دولتی درس می خونم و عشق بعضی معلما و مدرسمون دارد در واقع بقول دوستان دیوونه و خر خونم بماند
دبیر ریاضی سال گذشته بنده دبیری باحال خنده رو با ابهت سخت گیر به بعضی موارد مثل یه دوست واقعی بود البته بگم در همه نظر دوستش دارم بجز موقعی که عصبی میشن وای اخمش مخصوصا سر نمره های بدمون واقعا آدمو میخ میکرد و یه نگاه خاصی داشت که همه از اون نگاهش می ترسیدم و می ترسیم. اخرای سال بود فک کنم اردیبهشت صبح شنبه سوار ماشین پدر گرامی شدم که برم مدرسه بابامم برای اینکه حال و هوام رو خوب کن یه گل صورتی خوشگل از تو باغچه کند و بهم داد منم که مونده بودم ایول بابا از این کارا می کنه و ما نمی دانستیم خستتون نکنم رسیدم مدرسه و بعد از کلی فکر در مورد گل تصمیم گرفتم اونو بدم به معلم ریاضیم زنگسوم باهاش کلاس داشتیم و من باید سه زنگ از اون گل محافظت می کردم زنگ اول ادبیات داشتیم که من اصلا حواسم به درس نبود زنگ که خورد رفتم جلوی در کلاسی که معلمم بود وایسادم تا بیان بیرون اومدن بیرون اما از بخت بد بنده مادر یدونه از دوستام جلوشونو گرفت و شروع کرد صحبت کردن منم می خواستم خصوصی بدم گل رو نگه داشتم زنگ بعدش ورزش داشتیم و چون میریم باشگاه نمی توانیم دوباره وارد سالن شیم و بریم تو کلاس باید تو حیاط بمونیم تو باشگاه گل رو گذاشتم روی یک چرخ تا صدمه‌ای نبینه بعد از آین که اون زنگ توم شد اومدین حیاط دوستم زهرا هی می گفت فاطی دیوونه ای فاطی دیوونه ای احمیت ندادم رفتیم تو کلاس معلممون اومد او زنگ کلا این شکله بودم اون زنگ تموم شد و زهرا دوستمم کشوندم پیشم رفتیم تو سالن که بهش گلرو بدم که دیدم داره میره سمت دفتر مدیر منم رفدم جلو در مدیر وایسادم منم وایسادم هی من بهشون نگا می کردم اون به من آخر دوستم زهرا عصبی شد گفت خانم فاطمه باهاتون کار داره ( دوست داشتم بگیرم زهرا رو به کنم اون لحظه البته بعدا خوشگل کتک خورد ازم)بماند منو میگی یهو استرس بهم وارد شد گفتم ها وی اها آره بعد گل رو گرفتم جلوشون از دست می گرفتن و یدونه از اون لبخندای خوشگاشون که اصلا آرامش خاصی داره بهم زدن گفتن مال منه سرمو به نشانه تایید تکون دادم گفتن مرسی اما دیگه گلل نکن چشم گفتم و لپام گل انداخت دقیقا این شکلی بعد خسته نباشید گفتیم و اومدین حیاط برا زنگ ناهار من که اصلا غذا نخوردم عاشق شده بودم عاشقا و حساب زهرا رو هم رسیدم ببخشید زیاد شد چشاتون درد گرفت اگه می خواهید بازم خاطره بزارم البته دفعه بعد سوتی برام بنویسین